سوداسودا، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

eshgham,sevda

مهمونی خاله سمانه جون در بهمن ماه 93

سلام دخمل ناز نازی من. برات چند تا عکس از مهمونی خاله سمانه جون به همراه حسین خاله الهام و تسنیم و یاسینا شیطون می زارم.   بین 50 تا عکسی که از شما 4 تا شیطون گرفتم بالاخره یکیش یکم خوب شد.     عسلهای من.     اینم یه عکس خوشگل از یاسینا جون.     چند تا عکس دیگه مربوط به آخر بهمن ماه. اینجا من و شما رفته بودیم پارک و شما کلی بازی کردی.     فدای اون خنده هات مامان بشه عزیز من.     عشق مامان در حال بغل کردن خرسی جون حدود ساعت 12 شب.         ...
28 بهمن 1393

کوتاه کردن موهای سودا جون

سلام دخمل نازم اولین بار برای کوتاه کردن موهای شما دخمل نازم با خاله سمانه جون رفتیم آرایشگاه که شما کلی گریه کردی، بار دوم خاله الهام جون توی خواب موهای شما رو کوتاه کرد، و بار سوم مامان ندا پنج شنبه موهای شمارو کوتاه کرد که از نظر مامان زری خیلی خراب کردم. برات چند تا عکس می زارم تا ببینی عزیزم.     ...
18 بهمن 1393

مهمونی ملیحه خانم

سلام عسل من ملیحه جون دختر عموی مامان با پسرش و همسرش مکه رفته بودند. برات چند تا عکس از رفتن به مهمونیشون میزارم دختر نازم. من و سودا جون و بابا شاهین قبل از رفتن به مهمونی.           حسین جون و سودا در حالی که هردو سالاد ماماناشو به دست گرفتن.         مامان فدای تو و حسین جیگر بشه که اینقدر ناناز نگاه می کنید.             ...
8 بهمن 1393

بهمن ماه 93

سلام عزیز دل مامان نمی دونی که چقدر بزرگ و فضول و شیطون شدی. به قدری شیطونی می کنی که نگو ونپرس و مرتب حرف می زنی. هر چی می گم یه چرا اولش می زاری و تکرار می کنی و اگه منم ادامه بدم تا یک ساعت مرتب همینجوری حرف می زنی.   مثلا می گی صدای چی میاد؟ میگم: صدای مامان زری. میگی: چراصدای مامان زری میاد؟ میگم: چون داره ظرف میشوره. میگی: چرا ظرف میشوره؟ میگم: چون ظرفهاشون کثیفه. میگی: چرا ظرفهاشون کثیفه؟ میگم: چون توشون غذا خوردن. میگی: چرا توشون غذا خوردن؟ میگم: دیوانم کردی نمی دونم. میگی: چرا نمیدونی؟ و من می خندم و بغلت می کنم. برات فرقی نمی کنه مرتب در حال سوال کردنی. بعضی اوقات هم که حرفی نداری میگی: مامان. داری چی کار می کنی؟ و...
5 بهمن 1393

مراسم خواستگاری آقا فرزاد

سلام خانومی مامان. هفته گذشته من و شما و بابایی به همراه خانواده خاله مریم و خاله الهام و مامان بزرگ رفتیم خونه عمو مامانی برای خواستگاری نسرین جون. شما تمام راه رفت و برگشت تو ماشین خاله الهام بودی. دو روز اونجا بودیم و حسابی به شما خوش گذشت. شب اول مراسم خواستگاری بود و شب دوم مراسم نامزدی. انشالله که خوش بخت بشن خیلی بهم می اومدن. برات چند تا عکس می زارم نازگل من.     عسل مامان در حال درست کردن پازل.     دخمل نازم با  خرگوشش.     سودا خانم تحت تاثیر خانمهایی که برای عروسی خودشون اماده می کردن و پس از فضولی در لوازم ارایش خاله الهام جون.    ...
4 بهمن 1393
1
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به eshgham,sevda می باشد